تبليغاتX
رهگذر کوچه ها....!!!!



بزرگترین گناه آنست که به کسی که تو را راستگو میداند دروغ بگویی!

امروز را برای نهایت احساس به عزیزانت غنیمت شمر،شاید فردا احساس باشد،اما عزیزی نباشد!

اگر تا بحال نتوانستی به خانه خدا بروی در خانه دلت را باز کن تا "او" بیاید!

همیشه گذشت کن،نگو گذشت آدم را کوچک میکند.چون اگر قرار به کوچک شدن بود،خدا اینقدر بزرگ نبود!

ناامیدی نخستین گامی است که شخص را به سوی گور می برد!

+ نوشته شده در شنبه 1388/09/07ساعت 12:26 توسط .:چپ دست:. |



 

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست و دلم بس تنگ است...

بی خیالی سپر هر درد است...

باز هم میخندم

آنقدر میخندم که غم از روی رود! 

************************************************

آدمک ...

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سرابست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

***********************************************

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/04ساعت 12:38 توسط .:چپ دست:. |



التماس چشمهایم را دید و بی تفاوت گذشت
زمانی که میرفت
دستهایم را مانعی کردم برای نرفتنت
ولی تو......
مغرورانه پا بر روی احساس دستهایم نهادی
وگذشتی .....
تورفتی ومن همیشه از خودم میپرسم
که آیا او التماسم را ندید و گذشت
اگر دید.....
پس خدای من چرا...
چرا به التماس افتادمش
از آن روز به بعد من ودل عهد بستیم که دگر
به هیچ نگاهی التماس نکنیم

+ نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 0:32 توسط .:چپ دست:. |



یک نفر دلتنگ است ، یک نفر می گرید

یک نفر سخت دلش بارانیست

یک نفر در گلوی خویش بغض خیسی دارد

بغض کالی دارد

یک نفر طرح وداع میکشد روی گل سرخ خیال

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 2:44 توسط .:چپ دست:. |



 شب سردیست و من افسرده

راه دوریست و پایی خسته

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندن از من آدمها

  سایه ای از سر دیوار گذشت

  غمی افزود مرا بر غمها

هر دم آن بانگ برارم از دل

آه این شب چقدر تاریک است

  اندکی صبر سحر نزدیک است....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 2:42 توسط .:چپ دست:. |



     خواستم زندگی کنم راهم را بستند

          به ستایش روی آوردم گفتند خلاف است

               به عشق روی آوردم گفتند گناه است

     خندیدم گفتند دیوانه است  

          گریستم گفتند کودکانه است

               حال که ساکت هستم و هیچ نمی گویم

     همه گویند :

          که هی

               فلانی عاشق است...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 2:39 توسط .:چپ دست:. |



شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه...

دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...

نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه

ولی اینو بدون که هیچ وقت ّکسی پیدا نمیشه.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:7 توسط .:چپ دست:. |



تو دير آمدي ...

من زود رفتم !

مهم نيست ...

مهم اين است كه ما همديگر را نديديم ...

مهم اين است

كه شعرهاي زيادي مرد ...

كه نه تو توانستي بسرايي

نه من ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 14:59 توسط .:چپ دست:. |



تو را آرزو نخواهم کرد ...

هیچ وقت !

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت ...

که خودت بیایی ...

با دل خودت ...

نه با آرزوی من ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 14:55 توسط .:چپ دست:. |



خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه...
+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 0:5 توسط .:چپ دست:. |



 
 
دلتنگی هایم ناشنیدنی است ولی میگویمت که بدانی دلبندم 

گاهی دلتنگ با تو بودنم .....  می خواهمت.....می جویمت.....می یابمت
 
ولی به زودی آرزومند نبودنت هستم باز

با تو بودن نتوانم .... بی تو بودن نتوانم ......  دلتنگی هایم غرقم می کنند
میدانم که باز دلتنگ تو خواهم شد
 
دلتنگی هایم با تو یکی می شوند

دلتنگیم..............سخت در آغوش می گیرمت ، به یاد روزهای گذشته ولی نه چندان دور

گاهی به جرم عشق دلتنگ دلتنگی های توام

غرق دلتنگی های شیرینت می شوم ...... که مشترکیم
 
 
*******************************************

من نه عاشق هستم و نه محتاج
نگاهی که بلغزد بر من، من خودم
هستم و تنهائی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 0:44 توسط .:چپ دست:. |



تنها برایت می نویسم...

دیر زمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود را در آیینه یاد تو٫ خیره مانده ام
شاید که ٫ از لرزش دوباره این دل ٫ واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیاموزم
دیر زمانی ست گونه هایم٫نا فرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذار آنکس که تُرا از دست داده است در کنار گور دوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد ٫ و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟
غمهای زندگی من ٫ در آغاز و پایان این جاده ٫ همچون مستی سر درگم اند
سُستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند ٫ توده ای استخوان خسته و روحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردرگُم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند و به راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی

        تنها برایت می نویسم...

**************************************

فقط باور کن...
من امشب باز امشب گرمی دستاتو کم دارم
من از عاشق شدن با دلهره با ترس بیزارم
دلم میگیره وقتی تو میگی لایق نبودم من
میگی دنیای من تنها شده تنها سفر کردن
همیشه فاصله تلخه ولی امید باقی هست
نگو اسون خداحافظ تحمل کن یه راهی هست
یه راهی که تو اون شاید panahe تازه ای باشه
فقط باور کن امشب میشه بی خورشید فردا شه
من امشب باز امشب با تو از عاشقی شدن میگم
من از اغاز تا payan جنگ تن به تن میگم
تو هم فردا به احساس دلتنگی عادت کن
اگه سخته نمیتونی بگو رهحت شکایت کن
همیشه فاصله.........

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 8:50 توسط .:چپ دست:. |



 امشب شب آخر بود که با خواهرم بودم دیگه همه چی تموم شد هر چی بینمون بود با توافق هر دو

تمومش کردیم با کلی خاطرات با کلی روز های خوب و شادی که داشتیم با هم ...

 

نمی دونم چی بگم فقط می گم هر جا که هستی موفق باشی، همیشه شاد باشی، بهترین آرزوهارو

واست می کنم، خوشبخت بشی ،زندگی خوبی داشته باشی ،واقعا یه خواهر خوبی واسم بودی از

بابت همه چی ممنونم.

خیلی ممنونم از این که امشب اومدی و کلی حرف زدیم با هم....

گفتنش سخته خداحافظ ابجی گلم.....

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 5:3 توسط .:چپ دست:. |



در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید! خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. این که آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند...

این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

این که که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:

- بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

- بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .

- بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

- بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

- بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط این که بدانند من اینجا هستم، همیشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 4:8 توسط .:چپ دست:. |



امروز ۵/۷/۸۸ باهاش حرف زدم هوووررررررررررررررراااااا خیلی خوشحال شدم حالش خوب بود کلی حرف

 داشتم ولی نتونستم همرو بهش بگم واسم دعا کنید بازم بهم زنگ بزنه .

بازم منتظرت میمونم زنگ بزنی فقط خواهشا بازم زنگ بزن اجی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 1:38 توسط .:چپ دست:. |