تبليغاتX
رهگذر کوچه ها....!!!!



شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه...

دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...

نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه

ولی اینو بدون که هیچ وقت ّکسی پیدا نمیشه.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:7 توسط .:چپ دست:. |



تو دير آمدي ...

من زود رفتم !

مهم نيست ...

مهم اين است كه ما همديگر را نديديم ...

مهم اين است

كه شعرهاي زيادي مرد ...

كه نه تو توانستي بسرايي

نه من ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 14:59 توسط .:چپ دست:. |



تو را آرزو نخواهم کرد ...

هیچ وقت !

تو را لحظه ای خواهم پذیرفت ...

که خودت بیایی ...

با دل خودت ...

نه با آرزوی من ...!

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/18ساعت 14:55 توسط .:چپ دست:. |



خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟ من در پاسخ گفتم : اگر وقت داريد خدا خنديد : وقت من بي نهايت است در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد : كودكيشان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند دست هاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت : بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه...
+ نوشته شده در جمعه 1388/08/15ساعت 0:5 توسط .:چپ دست:. |



 
 
دلتنگی هایم ناشنیدنی است ولی میگویمت که بدانی دلبندم 

گاهی دلتنگ با تو بودنم .....  می خواهمت.....می جویمت.....می یابمت
 
ولی به زودی آرزومند نبودنت هستم باز

با تو بودن نتوانم .... بی تو بودن نتوانم ......  دلتنگی هایم غرقم می کنند
میدانم که باز دلتنگ تو خواهم شد
 
دلتنگی هایم با تو یکی می شوند

دلتنگیم..............سخت در آغوش می گیرمت ، به یاد روزهای گذشته ولی نه چندان دور

گاهی به جرم عشق دلتنگ دلتنگی های توام

غرق دلتنگی های شیرینت می شوم ...... که مشترکیم
 
 
*******************************************

من نه عاشق هستم و نه محتاج
نگاهی که بلغزد بر من، من خودم
هستم و تنهائی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/08/05ساعت 0:44 توسط .:چپ دست:. |



تنها برایت می نویسم...

دیر زمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام
دل تنگی خود را در آیینه یاد تو٫ خیره مانده ام
شاید که ٫ از لرزش دوباره این دل ٫ واهمه داشته ام
راستی٫
میدانستی من هنوز می ترسم....
عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیاموزم
دیر زمانی ست گونه هایم٫نا فرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند
زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم
بگذار آنکس که تُرا از دست داده است در کنار گور دوستی از دست رفته
ناله های تلخ دلتنگی سر دهد ٫ و اینجا من باز برایت می نویسم
راستی٫
تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟
غمهای زندگی من ٫ در آغاز و پایان این جاده ٫ همچون مستی سر درگم اند
سُستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند
به نیستی و فنا می کشاند ٫ توده ای استخوان خسته و روحی هراسان
مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند
یاد تو در این روزهای سردرگُم جوانی
همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش
چنگ میزند و به راز و نیاز می نشیند
راستی٫
نمی خواهم هیچ چیز بدانم
نمی خواهم هیچ چیز بگوی

        تنها برایت می نویسم...

**************************************

فقط باور کن...
من امشب باز امشب گرمی دستاتو کم دارم
من از عاشق شدن با دلهره با ترس بیزارم
دلم میگیره وقتی تو میگی لایق نبودم من
میگی دنیای من تنها شده تنها سفر کردن
همیشه فاصله تلخه ولی امید باقی هست
نگو اسون خداحافظ تحمل کن یه راهی هست
یه راهی که تو اون شاید panahe تازه ای باشه
فقط باور کن امشب میشه بی خورشید فردا شه
من امشب باز امشب با تو از عاشقی شدن میگم
من از اغاز تا payan جنگ تن به تن میگم
تو هم فردا به احساس دلتنگی عادت کن
اگه سخته نمیتونی بگو رهحت شکایت کن
همیشه فاصله.........

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 8:50 توسط .:چپ دست:. |



 امشب شب آخر بود که با خواهرم بودم دیگه همه چی تموم شد هر چی بینمون بود با توافق هر دو

تمومش کردیم با کلی خاطرات با کلی روز های خوب و شادی که داشتیم با هم ...

 

نمی دونم چی بگم فقط می گم هر جا که هستی موفق باشی، همیشه شاد باشی، بهترین آرزوهارو

واست می کنم، خوشبخت بشی ،زندگی خوبی داشته باشی ،واقعا یه خواهر خوبی واسم بودی از

بابت همه چی ممنونم.

خیلی ممنونم از این که امشب اومدی و کلی حرف زدیم با هم....

گفتنش سخته خداحافظ ابجی گلم.....

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 5:3 توسط .:چپ دست:. |



در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید! خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. این که آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند...

این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

این که که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:

- بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

- بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .

- بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

- بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

- بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط این که بدانند من اینجا هستم، همیشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 4:8 توسط .:چپ دست:. |



امروز ۵/۷/۸۸ باهاش حرف زدم هوووررررررررررررررراااااا خیلی خوشحال شدم حالش خوب بود کلی حرف

 داشتم ولی نتونستم همرو بهش بگم واسم دعا کنید بازم بهم زنگ بزنه .

بازم منتظرت میمونم زنگ بزنی فقط خواهشا بازم زنگ بزن اجی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 1:38 توسط .:چپ دست:. |



سلام ابجی جونم خوبی؟امیدوارم حالت خوب باشه و سر حال باشی .دلم می خواست باهات حرف بزنم خودت حالتو بهم بگی ولی....

راستش نمیدونستم چه طوری جواب نظرایی که دادی و بدم واسه همین گفتم اینجا بنویسم.

دیروز (جمعه) بد جوری ریختم به هم حالم خیلی بد بود خیلی دلم می خواست باهات حرف بزنم ولی نشد قرار بود زنگ بزنی تا شب منتظر بودم دیدم خبری نیست گفتم شاید موقعیتش جور نیست که زنگ نزده.یه مدته به یه سری چیزا توجه کردم خیلی واسم جالبه یه جورایی باعث میشن که من نه باهات حرف بزنم نه ببینمت و.... گفتم شاید یه حکمتی داره که باعث میشه این جریانا پیش نیاد نمی دونم چی بگم به هر دری زدم هیچ کدوم باز نشدن دیگه کم آوردم نمی دونم چی کا ر کنم بهم گفتی یه مدت که بگذره و یه نفر دیگه بیاد تو زندگیت منو یادت می ره،ولی نه اینطوری که فکر می کردی نبود یه مدت گذشت ولی نذاشتم کسی بیاد تو زندگیم چون نمی خواستم و نمی خوام با کسی باشم من خواهرمو می خوام.حالا هم که یه زد حال دیگه خوردم تو نظرات گفتی دانشگاه دیگه اصفهان نیستی ریختم به هم،تازه من اصفهان قبول شده بودم با ذوق و شوق می خواستم بیام اونجا. .ولی حیف.....

خیلی دلم می خواد باهات حرف بزنم دارم دیوونه می شم هر وقت تونستی بهم زنگ بزن صبرم دیگه سر اومده. از همون روز که گفتی می خوای تنها باشی یه سوال واسم پیش اومده می خوام جوابشو بدونم.راستی به هرسه تا خطم بزن یه کیش روشنه بلاخره.توهم که سیم کارتتو شکوندی من نمی تونم بهت زنگ بزنم اگه ازت شماره ای داشتم خودم زنگ می زدم.

نمیدونم در مورد نظر دو کبوتر که گفته بیا اصفهان ببینیمت چی فکر کردی ولی می دونم همچین آدمی نیستی که زود قضاوت کنی چون خودت می دونی من چه جور آدمی هستم من هیچ ارتباطی باهاش ندارم از یکی دیگه شنیده که اصفهان قبول شدم.

+ نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 15:21 توسط .:چپ دست:. |



من خسته شدم...

کاش شمارتو داشتم بهت اس ام اس میدادم که بفهمی چقدر تنها و بی کسم ...

خیلی تنهام ... زندگیم شده، شبه مرگ... یه چیزه بی روح...

کاش میشددوباره میشدی خواهرم...

کاش هر وقت دلم می گرفت می تونستم بهت بگم بیای پیشم... بعد من بشینم کنارتو بهت بگم که چقدر

ناتوانمو تو بهم بگی تا منو داری غم نداشته باش...

پشتم گرم بشه که اگه همه ی مشکلات تکیه دادن به من تکیه گاه منم یه کوهه...

ولی حیف که تو خدائی و من یه بنده ی کوچیک...

فاصله ی من و تکیه گاهم از زمین تا آسمونه...

نمیدونم تا کی باید به امید رسیدن به رهایی خودمو با این همه غم و غصه و مشکل اینور و اونور بکشم...

 

تو بین دوراهی موندی...

من بین مرگ و زندگی

تو بین رفتن و ماندن...

من بین بودن و نبودن...

تو بین عشق و نفرت...

من بین حسرت و هجرت...

تو میروی برای خوشبختی...

من میمانم برای مردن ،نیستی...

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی

رنگ است ؟ اما افسوس ... هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . اری با تو هستم .. با

تویی كه از كنارم گذشتی... و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟

 

وقتی توعمق چشماش نگاه کنی....

وقتی ترديدش رو حس کنی ....

وقتی سردی دستاش سستت کنه ....

با يک باد خزون ميشی....

با يک قطره اشک مرگ جلو چشمات ظاهر ميشه ....

وقتی تکيه ات به باد باشه..ميتونی حس زنده بودن داشته باشی ؟....

وقتی نگاه های سنگين سايه بالا سرت باشه....

وقتی گريه تنها مرهم غصه هات باشه و گريه نکنی....

وقتی زندگی طوق سياه دور گردنت انداخته باشه....

و دستات بسته باشه ....

وقتی که کلاغ شوم زمونه رو درخت خونت نشسته باشه....

چيکار ميتونی بکنی....

بايد دلت با اون باشه و التماسش کنی....

فقط اونه که ميتونه بهت آرامش بده ....

رازو نياز با تومرهم تنهايی ام شده....

این را میدانی اگر تو نبودی زندگی...

یک لحظه هم  معنا نداشت....

پس  مرا به حال خود وا مگذار....

 

در کلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن را صرف کن: رفتم ..رفتی.. رفت ساکت میشوم میخندم ولی خنده ام تلخ

میشود استاد داد میزند خوب بعد ادامه بده و من میگویم: رفت... رفت... رفت رفت و دلم را شکست.

 

نمي دانم رفتنت را

به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟

عشقم ؟

صداقتم ؟

شايد هم صميميتم ؟

بگو تا بدانم!

من که تو را

بارها و بارها

از آن خود دانستم

حال چگونه باور کنم که مرا

براي هميشه

تا ابد و قيامت!

ترک کرده اي

.....

چگونه ؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 3:15 توسط .:چپ دست:. |



چشمام رو تو زندگیم درست باز کردم دیدم که تنها همدمم غمه ، تنها دوستی که تا حالا واسم موندگار بوده غمه و از همه ی گذشته های دور و نزدیک و خاطراتم فقط غم باهام مونده...

روز های عمر ما ، ساعت ها و ثانیه ها زندگی مون با سرعت دارن از هم پیشی می گیرن و هر سال لحظه ی سال تحویل یک مشت خاطرات و آرزوهای بر باد رفته رو با غم و حسرت و اگه شادی و خوشی هم داشته باشیم میسپریم به تاریخ یا به قسمت های تلخش زیادی فکر نمی کنیم تا آغازی رو به جلو داشته باشیم با امید و آرزو تا سال رو نو می کنی یهو یه خلأ احساس میکنی و تازه می فهمی کسی رو که بهش دل بسته بودی دیگه پیشت نیست.

 گاهی وقتا غم از شادی هم با ارزش تره این غمه که تو دل ها موندگاره ، شاید اگه توی شادی کسی شریک نشیم و شادی رو واسه خودِ خودش بزاریم، زیاد مهم نباشه، امّا خوبه که همیشه سعی کنیم که تو غم های دیگران خودمونو شریک بدونیم...

در خواب ناز بودم شبی

دیدم کسی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 15:53 توسط .:چپ دست:. |



 

تنها تو را می خواهم‌،تنها تو را،ای که وجودت سرشار از مهر،عطـوفت و

 دوست داشتن است،قشنگ ترین روزهایم را به پای ساده ترین دقایقت خوام ریخت.

 

۲۶ شهریور روز تولد خواهرم بود ولی حیف که نتونستم بهش تبریک بگم خیلی ناراحت شدم لحظه

شماری می کردم این روز برسه ولی چه فایده هیچ کاری از دستم بر نیومد.

البته اینو بگم اگه همون ۲۶ این پستو نذاشتم چون بلاگفا خراب بود باز نمشد تا امشب.

تولدت مبارک....

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 4:16 توسط .:چپ دست:. |



سلام ....

امید وارم حالتون خوب باشه و تو این ماه مبارک مارو هم دعا کرده باشید.

اگه من این مطلبارو میزارم تو وبلاگم چون هم خوشم میاد و هم معنی داره دلیل نمیشه نا امید شده

باشم از زندگی .

خانمی به نام مریم نظر داده اگه کسی میشناستش به من بگه.

خانم مریم خانم نمیدونم کی هستی که نظر دادی هیچ ادرسی هم ندادی می خوام

جواب نظرتو بدم ولی نمیدونم چطوری!اگه میشه بگو کی هستیو یه ادرس به من بده نظر خصوصی

بده تا جواب بدم منتظرم تا بعد..... 

تو این ماه مبارک مارو از دعای خیرتون محروم نکنید....

گفتند ستاره را نمي توان چيد ... و آنان که باور کردند... براي چيدن ستاره ... حتي دستي دراز نکردند...

اما باور کن ... که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره... دست دراز کردم... و هر چند دستانم تهي

ماند ... اما چشمانم لبريز ستاره شد

 

دلتنگی همه جا هست
دل تنگی مال ماست
مال انسان است
دلیلش چیست ؟
دلیلش بودن ماست...
دلتنگی جز زندگی مان شده .
پس آن را زیبا ببین....

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 16:14 توسط .:چپ دست:. |



..گاهی دلم برای خودم تنگ میشه ...

...برای همه خاطرات رفته و نیامده...

...برای لحظه هایی که قدرشان را ندانستم و رفتن...

برای کودکی رفته و همه ان خاطرات تلخ و شیرین...

...برای فردایی که نیامد و شاید هرگز نیاید...

...و هم برای زندگی...
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/05/25ساعت 12:42 توسط .:چپ دست:. |